تبليغاتX
آویسا
 

امروز روز مادره و من انگار که یه سنگی روی قفسه سینه ام سنگینی میکنه .الان دومین سالیه که برای روز مادر پیشش نیستم و افسوس میخورم .خوشا به حال اونهایی که پیش مامانها شون هستن.قدر این روزهای طلایی را بدونین.مامانجونم روزت مبارک و امیدوارم که همیشه سالم و سرحال باشی.

 

+ نوشته شده در  Thu 5 Jul 2007ساعت 11:16 AM  توسط آویسا  | 

بالاخره بعد از گشتنهای بسیار تونستیم برای اجاره کردن یه آپارتمان قرارداد ببندیم و خدا را شکر از حول این یکی بیرون بیاییم. حالا مونده آماده کردن اسباب اثاثیه به طور کامل برای جابجا شدن. اوضاع پام هم بهتر و نا شکری نمیکنم .دیشب هم جای شماها خالی با یکی از دوستان گرام که مهشید جون باشه رفتیم آتش بازی که توی نیویورک برای چهارم جولای بود را از نزدیک تماشا کردیم .خیلی دیدنی بود فقط چشمتون روز بد نبینه که چه بارونی میومد ولی مگه ما از رو رفتیم.به هر حال این هم برای خودش خاطره ای بود. 

+ نوشته شده در  Thu 5 Jul 2007ساعت 10:32 AM  توسط آویسا  |