تبليغاتX
آویسا
بالاخره تصمیم گرفتیم که به عروسی اون دوست جدیدمون که قبلا براتون گفته بودم بریم . حدود ساعت ۵ از سر کار اومدم و شروع کردم به آماده شدن برای رفتن ولی حالا مشکل این بود که چی بپوشم ؟خلاصه طبق معمول همیشه همه لباسهای مجلسی توی کمد اومدن روی تخت و صندلی و ...... تا بالاخره تصمیم گرفتم که چی بپوشم . در نهایت راه افتادیم و رسیدیم به هتل مورد نظر ولی از جای پارک خبری نبود و ما مجبورشدیم ماشین را سر خیابون پایینی پارک کنیم و حالا بود که داشت دندونامون از سرما بهم می خورداما گذشته از لرزیدنهاش از سرما که حتی مجبور شدم کت آقای شوشو را ازش بگیرم و بپوشم ( اون هم بعد از این همه وقت صرف کردن برای اینکه چی بپوشم ) عروسی خوبی بود و با خیلی بچه های ایرونی جدید آشنا شدیم و تا ساعت ۳ صبح این مراسم طول کشید ولی چشمتون روز بد نبینه که وقتی خونه رسیدیم انگار که توی خونه بمب زده بودن و به اندازه یه خونه تکونی فردا کار دارم ولی اشکالی نداره و از رفتن به این عروسی خوشحالم .

خلاصه تجربه خوبی بود علاوه بر اینکه دوستان جدیدی پیدا کردیم و با مراسم عروسی توی اینجا بیشتر آشنا شدیم واز همه شما دوستان خوبم که مشوق من برای رفتن به این عروسی بودید ممنونم و جای همگی شما خالی بود.   

+ نوشته شده در  Mon 5 Mar 2007ساعت 10:31 AM  توسط آویسا  |